زندگی یک مرد

می خواهم تا انتهای تنهایی بنویسم تا روزی که تو را بیابم و انگاه همه حرف هایم را به تو بگویم...

زندگی یک مرد

می خواهم تا انتهای تنهایی بنویسم تا روزی که تو را بیابم و انگاه همه حرف هایم را به تو بگویم...

من یک انسانم. یک انسان نیاز هایی دارد. به یک مونس. به یک دوست. من نیز این گونه ام.
نمی دانم دوستانم خوب نیستند یا زمانه عوض شده ولی روی هرکسی سرمایه گذاری کردم سود نکردم. هزاران دوست که هیچ کدام با من نیستند. در میان جمع ام ولی تنهایم....
از امروز(روزی که آخرین دوست را هم بیشتر شناختم اقای 10 ای که فکر می کردم در اینده هم با هم باشیم) به نوشتن روی می آورم تا شاید مرحم دل تنگم شود

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

۹ مطلب با موضوع «اتفاقات روزانه» ثبت شده است

به نام او


این چند روزه چیز های جدیدی دیدم و چیز های جدید متوجه شدم

کلی مطلب در گوشیم نوشتم

 باید همه منتقل شه این جا و روی کاغذ

اما این پست

ایا باید کار کرد؟

وقتی یک سری عوضی(ژن برتر با تفکرات غیر "بخر" ای که موفق اند ) می شن مدیر و ما باید کار کنیم زورم می گیره وقتی الویت بندی یکیه و من و 22 می ریم بخش 24 و اقای 23 می ره بخش 25 کفر ادم در میاد

یارو میاد واسه ما تسبیح اب می کشه و خودش می ره پاسور می زنه

به 22 گفتم که میان پیش ما درباره ی ئغئغه های جهانی حرف می زنند خودشون ولی تصمیماتشون کاملا فردیه

داره کفرم درمیاد

حالا ایا باید کار کرد یا نه؟

بقیه اش شخصیه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۰۲

به نام او

خب از کجا شروع کنم؟

چند تا بحث هست

خب سه مطلب بعدی پیرامون همین هاست که اولی را نوشتم از اخرش ناراحتم شدم بقیه را نمی نویسم الان حالم خوب نیست (یعنی کمر درد اینها که بود از صبح الان روحم هم ناراحته)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۹
به نام او
سلام
من اعتماد به نفس ندارم نمی دونم چرا
همیشه لحظه اخر می بازم
نمی تونم کاری کنم یارو بعد من شروع به زدن پروژه می کنه از من بهتر می ده
فقط وقت تلف می کنم زود شروع می کنم و با بازده کم و با این کار زمانی که بقیه تفریح می کننند من احمق بازی در میارم و وقت تلف می کنم و همیشه هم نگاه بد به بقیه دارم که چرا وقت تلف می کنند ولی خودم موقعی مه باید کار نمی کنم
باید مبارزه کنم و حل کنم 
شاید ترم بعد نرم سر کار و درس بخونم تا به خودم اثبات کنم که می تونم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۱

یا حق

سلام

امروزبا اقای  16 فیلم دیدم صبح هم خودم یکی دیدم

همین دیگه باز 17 نشسته بودم کتاب خونه بکش بیرون ناموسا(البته دقیق ندیدم که تهمت نشه)

دیشب رفتیم سینما گشت ارشاد دو جالب بود بعد پیاده اومدیم خوابگاه 2 شب رسیدیم

دیروز فیزیک بود بعضی ها خیلی جر داده بودند بعضی ها خیلی خراب کرده بودند

خدا برزگه هفته بعد می رم دو تا دکتر

اول مشاوره بعد دندان

دلم میخواست توی وبلاگ فاطمه رحمانی (شالگردن) یک چیزی می نوشتم با نام همین وبلاگ(یعنی مستعار) ولی دیدم وبلاگم خیلی داغونه و مطالبش خیلی شخصی شده

دیگه .... حال درس و  پروژه نیست مجبوری دارم می نویسم

خدا بزرگه همچنان راستی پریروز رفتم به فنا دوباره جدید

دیگه برم حمام شاید حالم عوض شه


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۱۰

حس اون قمار بازی رو دارم که زندگی اش رو باخته خیلی وقته این حسو خیلی وقته دارم

نمی دونم چرا دیگه امید نیست

توی رویا هام فقط امید باعث حرکته و در واقعیت نیست ..........


اینو چند وقت پیش اقای 15 فهمید........


هی  .........گفتش حس می کنه من حس می کنم زندگی مو باختم و دیگه راهی ندارم


همش تصمیم می گیرم نگم "هی" ولی نمی شه هی.......

امروز 12 و نیم از خواب پاشو دم بعد الان می خوام دومین فیلم رو هم در روز ببینم 


بی خیال

نمی دونم


می گم دوباره کنکور بدم یه 4 و 5 هزاری بیارم برم دنبال یه رشته مسخره و در یک جای دور ؟


دنبال یک کار مسخره می گردم تا برم پی یک کار یک پولی درارم یک زنی بگیرم که دوست ندارم و به روزمرگی برسم


نمی دونم چرا زندگی رو این جوری می کنم درد دارم می دونم مرض چیه و لی درمان نمی کنم







۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۰۴

با نام رب رئوف

نمی شه با سلام یک همچین مطلبی را آغاز کرد الان حال خدا را وقتی می خواست سوره توبه را بفرسته درک می کنم

این سر مطلبی هم که نوشتم داستان داره


الان چند تا موضوع برای حرف هست یکی اعصاب منه و مسائل فیزیولوژیکی ان با طعم مسائل امروز و فردا یکی وبلاگ هایی است که لینکشونو گزاشتم و دیروز پیداشون کردم بسیار وبلاگ های جالبی هستندیکیشون را کامل خوندم یکی شون ناراحتم کرد یکی شون امید واربه اینده و جامعه


دیروز اومدم ببینم وبلاگم در گوگل کجاست نوشتم زندگی یک مردیک وبلاگ پیدا کردم به نام رنجنامه های یک مرد مال یک مرد متدین بود که زنش زیاد خوب نبودو الان البته 8 ساله ازدواج کردند و یک بچه دارند یکمی ناراحت شدم از خوندنش البته خیلی بیشتر از یکمی

یک وبلاگ بود که توی نظرات در قسمت تماس با من معرفی شده بود که مال یک زنه بود به نام تو فقط لیلی باش که بالای وبلاگ نوشته بود "جهاد زیبای من در خاکریزی به نام خانه، برای فتح الفتوحی به عظمت "لتسکنوا الیها " " 



یک وبلاگ هم بود یادم نیست چه جوریپیداش کردم ولیی بسیار عالیاست بسیار به نام لیلی مجنون خیلی معرکه است یک بانوی بسیار خوب (ما شا الله خدایا خوشبخت ترشون کن) در باره ی زندگی خودش نوشته البته 2 ساله حدودا به روز رسانی نمی شه یک قسمت داره نحوه ازدواج و اشنایشبا شوهرشو نوشته خیلی خوب بودکلشو خوندمکه باعث دعوادر خوانواده در دو مرحله شد


باز هم مامان و بابا سر این که بابا پول ریخته یا نه و پیامکش اومده برای مامان یا نه بحث می کردند خواهر کوچیکه گف ت جلوی ما معامله نکنید این قدر اون رفت من هم داشتم روی مبل اون داستان را می خوندم بابا اینها ادامه دادند به بحث من اعصابم خورد شد گفتم یک روز اومدیم دور هم زندگی کنیم گفتند دور هم نه شما که به کامپیوتر(رایانه خودمان بابا) چسبیدی

بعدهم من اون وبلاگ را به خواهر کوچیکه معرفی کردم گفتم لطفا گند نزن بهش مثل ادم از اول تا اخر بخون یک دفعهنرووسطی روبخونی(یادم نیست گفتم بهش که اگه می خوای گند بزنی بهش کلا نخون یا نه) بعد شب یک دفعه برگشت گفت چی بوداون خیلی طولانی بود من رفتم قسمت 13 اون رو خوندم من اعصابم خورد شد می خواستم هر چی فحش بلد بودم بهش بگم ولی گفتم دیگه بزرگ شدیم و الان ناراحت می شه به درک اصلا ببین برای که این قدر ناراحتم


به شب قرار بود بریم خرید یعنی خودم گفتم که بریم برام بخریم

بعد اون مردک (خدا ادمش کنه ان شا الله) منظورم 8 است رفته بودحیاط درنمی اومدنمی دونم چه غلطی می کرد در نمی اومد منم می خواستم برم دستشویی اخه دستشویی این جااز این توالت فرنگی های پلاستیکی گذاشتن برای بابا(بابا چند وقته کلا دراز کشیده کمرش درد می کنه(خدایا خودت خوبشکن)) مامان هی می گفتاماده شو بریم من می گفتم می خوام برم دستشویی بعد بابا شروع کردچرت و پرتگفتن که اگه می خواست فلان می کرد بهمان می کرد 8 الان در اومده از دستشویی و تو حیاطه فلان بهمان


من اعصابم خوردشد گفتم کلا نمیام بعد کلی دعوا شد بعد 9 اومد گفت جلوی 8 این کارو نکن من گفتم باشه رفتیم پاتن جامه لباس خریدیم

امروز من سرم درد می کرد صبح از خواب پاشودم مامانم داشت منتمنو می کشید که بلند شمحاج اقا باز شروع کرد به زر زدنکه این صبحونه نمی خوره سر اونه و بعد گفتنن خاطرات شر و ور شروع کرد منم کفرم در اومد پیش خودم گفتم سرم از صبحانه است زیر بقلم چی موهام چی التهاب پوستبدنم چی شوره سرم چی...........


این داستان ادامه داره..............



(قسمت غیر زمانی مطلب را نمی توانم بنویسم هم یادمنیست هم وقت نیست)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۷

با نام خدا

سلام


چرا؟ واقعا چرا؟ من این پستو نوشتم ده بار هم دکمه ذخیره را زدم ولی تا از اونصفحه دراومدم دیدم ذخیره نشده والا نباید دوباره بنویسم.خب کلی مطلب یادم به ذهنم رسید که بنویسم ولی یادم نمیاد کلاچند تا اتفاق یادمه

  1. رفتن با 6 به خونه اقای 5
  2. دکتر امروز
  3. کدناک
  4. جدبد
دفتیم شام مرغ بریان خوردیمخونهاش کوچیکولب با صفا بود بعدش حرف زدیم از قبولی در رئانشناسی شهیدبهشتی استاد و عدم توانایی رفتن به خاطر اموز و پرورش تا کلاهبرداری های استاد های کنکور اخر شب هم استاد دراز کشیده بود و غصه هاش رو می گفت از جنگ با حضرت الیس تا تنهایی زن نداشتن(مثل من) تا بی پولی و سختی راه کلا یه سری بحثبه ذهن رسید اون موقع که در یک پستغبر زمانی می گذارم(الته این که پست غیر زمانی ذاتا وجود داره یا نه یک بحثه که اون رو هم در یک پست غیر زمانی دیگه می گذارم)
دکترچشم امروزگفت چشات خشکه و احتمالا سنوزیت داری به خاطر درد سرم دکتر گوش و حلق هم اصلا بینی منو نگاه نکردگفت علائم میگرنه قرار شد برم مغزو اعصاب
کدناک 18 هم شدم البته از100 امتیاز 95امتیاز سوال 5 رو گرفتم که در لحضات اخر یکی دیگه فرستادم و صفر داد بهم
امروز دکتربومری(اسمشو مطمئن نیستم) دوباره درباره ی نظزیه محاسبات گفتبعدش هم تحلیلسوالات کدناک بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۱

سرم درد میکنه.

دیشب خوابم نمیامد

چرا واقعا چرا؟

نمی دونم چرا نمی شه تمام کرد این قضیه را تمام کزد؟

(نقل به مضمون از ایدین): "امده بودم خودت را ببینم و درینکی بزنم" ولی تو.... تو تو تو چه بگویم به تو ِِ.... "اه ای گل ناز دست خوهاش کودکانه ام را به شوی تو دراز می کنم" "رها شده در کویر تنهایی تنها تنها"


قلبم خسته است رگ ست راست سرم می زند


خدایا کمک(جالبه که اولش نام خدا یادم نیامد مثل سوره توبه)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۹:۲۰

با نام خدا

امروز ساعت 4 راه افتادم به سمت مکان تنهایی (تهران) راه بسیار شلوغ بود و اتوبوس باز هم تبریزی.

7 و نیم دانشگاه بودم. راستی امروز بالاخره کارت دانشجویی المثنی را گرفتم و شرش کنده شد.

کلا دوندگی برای رسیدن به همکف دانشکده برای قرار گروه تفریح که دوستان نبودند. اخر رفتیم ناهار را خوردیم و باز هم دوستان نبودند.

الان هم رفتیم اتاق تاکستانی ها و انگور سیاه داند با قول اینکه بعد صفر ابش را هم بیاورند.

چشمان اذیت می کند خیلی زیاد نمی دانم چرا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۹