زندگی یک مرد

می خواهم تا انتهای تنهایی بنویسم تا روزی که تو را بیابم و انگاه همه حرف هایم را به تو بگویم...

زندگی یک مرد

می خواهم تا انتهای تنهایی بنویسم تا روزی که تو را بیابم و انگاه همه حرف هایم را به تو بگویم...

من یک انسانم. یک انسان نیاز هایی دارد. به یک مونس. به یک دوست. من نیز این گونه ام.
نمی دانم دوستانم خوب نیستند یا زمانه عوض شده ولی روی هرکسی سرمایه گذاری کردم سود نکردم. هزاران دوست که هیچ کدام با من نیستند. در میان جمع ام ولی تنهایم....
از امروز(روزی که آخرین دوست را هم بیشتر شناختم اقای 10 ای که فکر می کردم در اینده هم با هم باشیم) به نوشتن روی می آورم تا شاید مرحم دل تنگم شود

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

اعصاب ناراحت و شاید یک پست غیر زمانی

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۷ ق.ظ

با نام رب رئوف

نمی شه با سلام یک همچین مطلبی را آغاز کرد الان حال خدا را وقتی می خواست سوره توبه را بفرسته درک می کنم

این سر مطلبی هم که نوشتم داستان داره


الان چند تا موضوع برای حرف هست یکی اعصاب منه و مسائل فیزیولوژیکی ان با طعم مسائل امروز و فردا یکی وبلاگ هایی است که لینکشونو گزاشتم و دیروز پیداشون کردم بسیار وبلاگ های جالبی هستندیکیشون را کامل خوندم یکی شون ناراحتم کرد یکی شون امید واربه اینده و جامعه


دیروز اومدم ببینم وبلاگم در گوگل کجاست نوشتم زندگی یک مردیک وبلاگ پیدا کردم به نام رنجنامه های یک مرد مال یک مرد متدین بود که زنش زیاد خوب نبودو الان البته 8 ساله ازدواج کردند و یک بچه دارند یکمی ناراحت شدم از خوندنش البته خیلی بیشتر از یکمی

یک وبلاگ بود که توی نظرات در قسمت تماس با من معرفی شده بود که مال یک زنه بود به نام تو فقط لیلی باش که بالای وبلاگ نوشته بود "جهاد زیبای من در خاکریزی به نام خانه، برای فتح الفتوحی به عظمت "لتسکنوا الیها " " 



یک وبلاگ هم بود یادم نیست چه جوریپیداش کردم ولیی بسیار عالیاست بسیار به نام لیلی مجنون خیلی معرکه است یک بانوی بسیار خوب (ما شا الله خدایا خوشبخت ترشون کن) در باره ی زندگی خودش نوشته البته 2 ساله حدودا به روز رسانی نمی شه یک قسمت داره نحوه ازدواج و اشنایشبا شوهرشو نوشته خیلی خوب بودکلشو خوندمکه باعث دعوادر خوانواده در دو مرحله شد


باز هم مامان و بابا سر این که بابا پول ریخته یا نه و پیامکش اومده برای مامان یا نه بحث می کردند خواهر کوچیکه گف ت جلوی ما معامله نکنید این قدر اون رفت من هم داشتم روی مبل اون داستان را می خوندم بابا اینها ادامه دادند به بحث من اعصابم خورد شد گفتم یک روز اومدیم دور هم زندگی کنیم گفتند دور هم نه شما که به کامپیوتر(رایانه خودمان بابا) چسبیدی

بعدهم من اون وبلاگ را به خواهر کوچیکه معرفی کردم گفتم لطفا گند نزن بهش مثل ادم از اول تا اخر بخون یک دفعهنرووسطی روبخونی(یادم نیست گفتم بهش که اگه می خوای گند بزنی بهش کلا نخون یا نه) بعد شب یک دفعه برگشت گفت چی بوداون خیلی طولانی بود من رفتم قسمت 13 اون رو خوندم من اعصابم خورد شد می خواستم هر چی فحش بلد بودم بهش بگم ولی گفتم دیگه بزرگ شدیم و الان ناراحت می شه به درک اصلا ببین برای که این قدر ناراحتم


به شب قرار بود بریم خرید یعنی خودم گفتم که بریم برام بخریم

بعد اون مردک (خدا ادمش کنه ان شا الله) منظورم 8 است رفته بودحیاط درنمی اومدنمی دونم چه غلطی می کرد در نمی اومد منم می خواستم برم دستشویی اخه دستشویی این جااز این توالت فرنگی های پلاستیکی گذاشتن برای بابا(بابا چند وقته کلا دراز کشیده کمرش درد می کنه(خدایا خودت خوبشکن)) مامان هی می گفتاماده شو بریم من می گفتم می خوام برم دستشویی بعد بابا شروع کردچرت و پرتگفتن که اگه می خواست فلان می کرد بهمان می کرد 8 الان در اومده از دستشویی و تو حیاطه فلان بهمان


من اعصابم خوردشد گفتم کلا نمیام بعد کلی دعوا شد بعد 9 اومد گفت جلوی 8 این کارو نکن من گفتم باشه رفتیم پاتن جامه لباس خریدیم

امروز من سرم درد می کرد صبح از خواب پاشودم مامانم داشت منتمنو می کشید که بلند شمحاج اقا باز شروع کرد به زر زدنکه این صبحونه نمی خوره سر اونه و بعد گفتنن خاطرات شر و ور شروع کرد منم کفرم در اومد پیش خودم گفتم سرم از صبحانه است زیر بقلم چی موهام چی التهاب پوستبدنم چی شوره سرم چی...........


این داستان ادامه داره..............



(قسمت غیر زمانی مطلب را نمی توانم بنویسم هم یادمنیست هم وقت نیست)


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۲۸

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی