زندگی یک مرد

می خواهم تا انتهای تنهایی بنویسم تا روزی که تو را بیابم و انگاه همه حرف هایم را به تو بگویم...

زندگی یک مرد

می خواهم تا انتهای تنهایی بنویسم تا روزی که تو را بیابم و انگاه همه حرف هایم را به تو بگویم...

من یک انسانم. یک انسان نیاز هایی دارد. به یک مونس. به یک دوست. من نیز این گونه ام.
نمی دانم دوستانم خوب نیستند یا زمانه عوض شده ولی روی هرکسی سرمایه گذاری کردم سود نکردم. هزاران دوست که هیچ کدام با من نیستند. در میان جمع ام ولی تنهایم....
از امروز(روزی که آخرین دوست را هم بیشتر شناختم اقای 10 ای که فکر می کردم در اینده هم با هم باشیم) به نوشتن روی می آورم تا شاید مرحم دل تنگم شود

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی

انگور سیاه قرار فراموش شده و چشمان خسته

شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۳۹ ب.ظ

با نام خدا

امروز ساعت 4 راه افتادم به سمت مکان تنهایی (تهران) راه بسیار شلوغ بود و اتوبوس باز هم تبریزی.

7 و نیم دانشگاه بودم. راستی امروز بالاخره کارت دانشجویی المثنی را گرفتم و شرش کنده شد.

کلا دوندگی برای رسیدن به همکف دانشکده برای قرار گروه تفریح که دوستان نبودند. اخر رفتیم ناهار را خوردیم و باز هم دوستان نبودند.

الان هم رفتیم اتاق تاکستانی ها و انگور سیاه داند با قول اینکه بعد صفر ابش را هم بیاورند.

چشمان اذیت می کند خیلی زیاد نمی دانم چرا

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی